تبليغاتX
تلیس. (TALIS)
"می‌رسیم آخر! می‌رسانندمان شاید...جای پرسشی نیست! ... هست؟!"

بدون شرح!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388 توسط کرم‌اله حکمتی‌پور  | 

خواستم تا آخرین تار این پیله بازنشود...

خواستم باورکنی وفادارم به غیر خویش ...

"زیبای خفته"!

 استحکام اراده‌ی مرا باور کن!

تردید نکن که تا ابد،

بوسه‌ی من خواب دروغین ترا آشفته نخواهد ساخت!

آن که تو "دیو"ش می‌پنداری در قلعه‌ی خیال،

"دلبر"توست.

من هرگز "یوسف" نبوده‌ام!...

اما حیران مشو که چرا یلدائی از این شب مشترک می‌گذرد و من،

کنار پیکر تو،

در فاصله‌ا‌ی به بلندای تنها یک بند انگشت!...

خیس عرق از تب یک خواهش،

فقط بازدمت را تنفس کرده‌ام!

در یک‌قدمی صبح، اینک، "شاید برای تو این خبر خوش نباشد":

من آن دیوارم که  هرگز"آوار" نخواهم شد!!...


صرف‌نظر از ساختار تقریباً مشابه این "پست" و "پست قبلی" ، شما محتوای کدام یک را بهتر می‌دانید؟ "آوار" یا "دیوار"؟... چرا؟...  نظر شما مرا خوشحال خواهد کرد.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388 توسط کرم‌اله حکمتی‌پور  | 

خواستم تا آخرین تار این پیله بازشود...

خواستم باورکنی به خویش وفادارم...

"زیبای خفته"!

 به استحکام اراده‌ی من، چندان دلخوش مباش!

گمان مبر که تا ابد،

بوسه‌ی من خواب دروغین ترا آشفته نخواهد ساخت!

آن که تو "دیو"ش می‌پنداری در قلعه‌ی خیال،

"دلبر"توست.

من هرگز "یوسف" نبوده‌ام!...

اما حیران مشو که چرا یلدائی از این شب مشترک می‌گذرد و من،

کنار پیکر تو،

در فاصله‌ا‌ی به بلندای تنها یک بند انگشت!...

خیس عرق از تب اشتیاق،

فقط بازدمت را تنفس کرده‌ام!

در یک‌قدمی صبح، اینک، "شاید این خبر خوش باشد":

دارم "آوار" می‌شوم!!...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388 توسط کرم‌اله حکمتی‌پور  | 

«..."بیژن ایرانی" دلشکسته و عصبی به سمت محل کار پدر می‌رود. باران شلاق وار می‌بارد، "شعبان" نعره زنان و مست گاری‌های دستفروشان را واژگون می‌کند...

...بیژن روبروی شعبان ایستاده و با خشم به او نگاه می‌کند. شعبان دوچرخه در دست، لحظاتی به صورت خیس و غضبناک بیژن می‌نگرد و بعد دوچرخه را به طرف او پرتاب می‌کند، دوچرخه به بیژن می‌خورد و رگه‌ی باریکی از خون در سمت راست صورت او با آب باران مخلوط می‌شود...

... روز بعد پدر و بیژن در "ماشین دودی" (قطار) نشسته‌اند و با هم گرم گفتگویند. صورت بیژن درست مثل یک سروان منضبط نیروی هوایی آن دوران، صاف و اصلاح‌کرده است سمت راست چهره‌اش کمتر پیداست، بالاخره حین سخن گفتن به سمت چپ می‌چرخد... زخمی که بر اثر اصابت تنه‌ی سنگین دوچرخه‌ی بیست و هشت برداشته بود، نامرئی شده است!!...»

پارسا پیروزفر و سحر جعفری جوزانی در صحنه ای از سریال "در چشم باد".

به هیچ وجه قصدم این نیست که زحمات طاقت‌فرسای آقای جوزانی را برای ساختن سریال زیبای "در چشم باد" ارج ننهم و مته به خشخاش بگذارم. اتفاقاً او را جزء معدود فیلم‌سازان خوب ایران می‌دانم و برایش احترام فراوان قائلم. هنوز فیلم "جاده‌های سرد" او را یک فیلم استثنائی و "در مسیر تندباد"ش را در زمان خودش اثری تأثیرگذار می‌دانم. "لوکیشن" تهران و شخصیت‌های سریال در چشم باد مرا یاد کارهایی از تراز "هزار دستان" مرحوم "حاتمی" می‌اندازد. با این تفاوت که اگر حاتمی در چشم باد را می‌ساخت، قطع نظر از تفاوت نگاه دو هنرمند و دیالوگ‌های شعرگونه و متمایزی که حاتمی به کار می‌گرفت، از جزئیاتی این‌گونه نیز غفلت نمی‌شد. به هیچ وجه قصدم مقایسه نیست و نمی‌خواهم بگویم که کی بر دیگری ارجح است، زیرا این دو عزیز  هر کدام در جای خود شایسته‌ی احترامند و هر کدام همانند سایر انسان‌ها نقاط ضعف و قوت خاص خود را دارند.

عیب‌هایی از این دست که از قضا فراوان هم هستند، در کاری پیش پا افتاده و معمولی چندان به چشم نمی‌آید، اما برای کار زیبا و فاخری مثل  در چشم باد، ناپذیرفتنی و آزرده کننده است. درست مثل اثر "رفو" بر فرشی زربفت و گران‌بها که حتی یک آدم غیر حرفه‌ای و "فرش نشناس" نیز فوراً متوجه آن می‌شود، همانگونه که یک پسربچه‌ی کنجکاو بعد از دیدن صحنه‌هایی که شرح آن رفت می‌گوید:

ـ پس زخم صورت بیژن کو؟!...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388 توسط کرم‌اله حکمتی‌پور  | 

به شهرداری رفته بود برای گرفتن پروانه‌ی ساختمان. به قول خودش می‌خواست تا مصالح یه خورده ارزونه، یه خونه‌ی دو طبقه به جای خونه‌ی کلنگی فعلیش بسازه. وامش هم آماده شده بود."از همکاران بذله‌گوی ماست و دائره‌المعارفی از گذشته وحال" می‌گفت:

ـ امروز در شهرداری به من گفتند، اگه می‌خوای خانه‌ی دو طبقه بسازی باید برای هر طبقه "پارکینگ" تعبیه کنی! منم گفتم باشه پدرجان! بعدش واسه‌ش توضیح دادم که قدیما مردم به خاطر اسب و قاطر‌های خودشون یا مهموناشون، یه طویله‌‌ای یا به قول قزاق‌ها "اصطبلی" در بنای خانه‌شون پیش بینی میکردن، با کاه و جو لازم. حالاش هم مردم مجبورن به خاطر "سمند" شون یه اصطبل... ببخشید یه پارکینگ در منزل‌شون پیش بینی کنند. اصل قضیه مثل همه، اما با این تفاوت که مردم اون موقع سوارکار بودند و خوراک اسب و قاطرشون از زمین‌های همین مملکت تأمین می‌شد، خودشون هم حسابی پیاده روی می‌کردند و کمتر بار حیوونای زبون بسته می‌شدن. در حالی که مردم زمونه‌ی ما اگه بشه دستشویی رو هم با اتول‌شون می‌رن!... میانه‌شون با پیاده‌روی شکر آبه و خوراک مرکباشون هم شده یه اسلحه‌ی سیاسی دست اونایی که می‌گن می‌خوان تحریم کنن.

بعدش یه آهی کشید و اینجوری حرفشو تمام کرد:

ـ هی هی !... مردم اونموقع خوراک‌شون رو از دست مادر و عیال‌شون می‌خوردن، خورشت قیمه، سبزی پلو، آش!... اما حالا همه شدن "پیتزا" خوار و سینه چاک "همبرگر"... برعکس قدیما که مردم شونه‌هاشون پهن بود و کمرشون باریک، حالا شونه‌ها باریکه و کمرها پهن. شکم نگو طبل اسکندری!... ما داریم کجا می‌ریم؟

بعدش هم دیگه چیزی نگفت. اما من مدتی به حرفاش فکر کردم. بعضی قسمت‌هاش جالب بود و  ذهن آدمو قلقلک می‌داد.

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388 توسط کرم‌اله حکمتی‌پور  | 

پیرمرد با لبی خندان و دستی لرزان، کنار ساحل در حال ساختن قلعه‌ی ماسه‌ای بود و در همانحال نوه‌هایش از سروکولش بالا می‌رفتند... آفتاب در افق شرق بود.

آفتاب در نیمه‌ی آسمان بود، بچه‌ها با صدای پدرشان (پسر پیرمرد) به سوی ویلای سحلی رفتند و پیرمرد همچنان قلعه‌ی ماسه‌ای می‌ساخت.چیزی به تمام شدن برج قلعه نمانده بود که دست لرزان پیرمرد به گوشه‌ای از برج قلعه گرفت و برج فروریخت. پیرمرد بغض کرد و مابقی بنای قلعه را ویران کرد. قطره‌ی اشکی در گوشه‌ی چشمش درخشید و وقتی خواست آن را پاک کند، در پس پرده‌ی لرزانش سایه‌ی پسرش (پدربچه‌ها) را دید که متعجب به او نگاه می‌کرد.

پیرمرد پس از مکثی طولانی و نگاهی ممتد به پسرش به ناگاه قهقه زد. پسر همچنان مبهوت با نگاهی پرسشگر به پدر می‌نگریست. وقتی‌ خنده‌های پیرمرد تمام شد، دست لرزانش را به سوی پسر گرفت و گفت:

ـ چیه پدرسوخته؟... بچه ندیدی؟! ... من فقط یه بچه‌‌م! یه بچه‌ی ریش و سبیل‌دار!... بیا بازی!... بیا!... یه توپ دارم قلقلیه... سرخ و سفید و آبیه... من این توپو نداشتم....

پیرمرد در ساحل می‌دوید و پسر فریاد کشان به دنبالش.

ـ ندو پدر! ... قلبت می‌گیره!....

کمی آنسوتر پیرمرد در حالی که دستش را به سمت سینه‌اش می‌برد، بر زمین افتاد، با مشتی ماسه‌ی مرطوب در دست.

... کمی‌دیرتر، پسر بر جنازه‌ی پدر مویه می‌کرد، پیرمرد نگاهش به دریا بود و بر لبانش لبخندی نیم بند.

کودکانی از ویلای ساحلی به سوی آنان می‌دویدند.

آفتاب به سمت غرب متمایل شده بود.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388 توسط کرم‌اله حکمتی‌پور  |